خواستم زندگی کنم.... نگذاشتند، خواستم بمیرم.... نگذاشتد، لعنت به من که ذره ای قادر به تصمیم گیری نیستم....
انا لله و انا الیه (may be) راجعون اول توضیح بدم چرا may be راجعون، تا منو به جرم کافر بودن فحش ندین.چرا may be ؟چون بعضی از ما ها اونقد بدیم( عینهو خودم یا شاید فقط خودم) که مارو مستقیم می برن جهنم. یعنی فرصت نمی دن که به خدا حتی یه سلام بکنیم، چه برسه به اینکه ... غرض از مزاحمت، قبلا هم گفته بودم می خوام برم، الانم اومدم وداع کنم. وداع حضرت اسکل با شما. دیگه هم شماها از دست چرت و پرتای من خلاص می شید. هم من تنها می شم( چه ربطی؟) راستش من مرد موندن نیستم. من هی میرم. اصولا عادتمه، یه جا بند نمی شم. و از اونجایی که من جایی ندارم ، شرمم میشه که تو مانیتور شما مهمون بشم. به هر حال مهمون 2 روز 3 روز، 5 یا 6 ماه که نه دیگه. من نه وصیت دارم نه هیچی. فقط یه خواهش ازتون دارم. اونم اینه که تو نمازاتون منو دعا کنید. دعای چی؟ خوب دعای یه روانی چیه؟ بی خود زور نزنید، مرگ. ازتون خواهش می کنم دعا کنید که من سریع تر بیمرم. بمیرم و شاید راحت شم. بمیرم و شاید ... بگذریم که از هرچی کلیشست متنفرم. به هر حال اینم یه خداحافظی ، به امید اون روزی که منم مثل این بلاگ بمیرم (آمین)
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:23 توسط حمیدرضا |
توی خیابون اکباتان، بغل یه شیرینی فروشی بزرگ، که آدمای مختلفی از توش میان بیرونو میرن تو، یه پیرزن نشسته، چادرشو تا جایی رو سرش کشیده که از سرش افتاده پایینو صورتشو پوشونده. از لای اون جسم سیاه فقط یه قسمت سفید معلومه، اونم دست چپ پیرزنه که یه جوری خم شده تا پول خورداتو بندازی توش و بعدشم حس اینکه چقدر نیکوکاری بهت دس بده. آدمای مختلفی از شیرینی فروشی میان بیرون،آدمای زشت،آدمای زیبا،آدمای کثافت، آدمای بیخیال، . پیرزن هنوز مشغول گدائیه. و به این امید داره که اینجا آدمای پولدار رد می شن و حتما بهش کمک می کنن، ولی من هر موقع دست پر از چین و چروکشو نیگا می کنم خالیه، خالی خالی روزایی که بارون میاد پیرزنم مثل ابر بالاسرش گریه می کنه، نه به خاطر اینکه بدبخته، نه به خاطر اینکه فقیره، با خودش فکر می کنه الان که داره بارون میاد من جایی ندارم برم گدایی کنم، امشبم دوباره مجبورم با شکم خالی بخوابم، به خدا شکمم درد می کنه. پیرزن هر روز اونجاست، هر روز، به خدا خودم می بینمش، هر روز می شینه یه گوشه، اونقد صبر میکنه تا یکی پول بندازه دستش تا با خودش بگه: خدا خیرت بده پسرم. هر روز، توی سرمای سیاه زمستون، و توی گرمای خفقان آور تابستون، و همیشه اون چادر سیاهشو تنش می کنه. انگار عمریه با این چادر زندگی کرده، طوری که حتی حاضر نیست یه لحظه اونو از خودش دور بکنه، حق داره طفلکی ، آخه این تنها چیزیه که از دار دنیا داره. شاید بچه هاشی ترکش کردن، شاید بچه هاش هر شب اونو کتک می زنن تا بره براشون گدایی کنه، شاید یه شوهر معتاد داره، که مجبوره برای اینکه شوهرش دود کنه گدایی کنه، اصلا واستا ببینم چه فرقی داره؟ چه فرقی داره؟ راستی تا یادم نرفته بگم، بهشت زیر پای مادران است...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:58 توسط حمیدرضا |
دیوان حضرت اسکل حضرت اسکل در دنیا جایی نداشت سر سفره صبحانه اصلا چایی نداشت نه خویشی نه دوستی نه آدمی نه عمه نه خاله یا دائی نداشت تنهایی و.جودش را فرا گرفته بود زدار دنیا هیچ راحی(1) نداشت تمسخر می گرفتند اهل مدینه وی را در آسمان خویش هیچ ماهی نداشت گلایه می کرد او از اهل زمین زهیچ کس او هیچ کامی نداشت آن زمان که چاه ها آباد بود در زمین آباد خود هیچ چاهی نداشت حضرت اسکل را همه می کشتند گرچه او با هیچ احد خصمی نداشت سرانجام مرد و خیلی سخت گفت درحالی که در دلش هیچ رازی نداشت می رم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره اسکل را هیچ کس دوستی نداشت پی نوشتز: 0-منظور از شعر: هیچی، فقط یاوه گویی و تلف کردن عمر خودم و شما 1- راحی همانا راحت است، یعنی در دنیا راحتی نداشت. 2-یک نکته: حضرت اسکل از دلسوزی متنفر است، و دلش نمی خواد که دل کسی الکی به حالش بسوزه. به همین خاطر اگه بعد خودندن شعر احساسه دلسوزی بهتون دس داد، یه فکری به حالش بکنید. 3-بیت آخر تضمین دارد. 4- احتمال قوی این پست یکی مونده به آخره ، یا شاید آخری، نمی دونم. 5- گود نایت.
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:57 توسط حمیدرضا |
به نام اهورا مزدا درویشی پشمگین حال و پشم نواز (1) به ناگه از در خانه خود خارج شد و سر به هوار کشیدن گذاشت و در حال فریاد می کشید: من که بُدم؟ من که بُدم؟ من که بُدم؟ مرگ بدم رنج بدم درد بسی درد بدم. همین گونه فریاد می کشید و انگار از ته دل سر و صدا می کرد. طاووس اسکلان، شیخ الشیوخ، واعظ الموعظین، حضرت روانی پدیدار گشت: چو پیشش آن نامدار شد عیان ز حال درویش بدبخت و از آن پنداشت که همی خل شدست ز طایفه اسکل و منگل شدست چو درویش می دوید و چشم بسته بود شیخ را بزد فکر گرچه او خسته بود(2) زدش زیرپایی را آن شیخ تیز چنان که گویی خورَد سر به میز درویش در همان حال بغلتید و بچرخید و بدرید و بمرّید و بخفتید و بگفتید(3): تورا مر مرض حاکم است ؟ ای فروزان کننده ی هرچه پست(4) نگفتی که من می خورم قوت ز دست یا حق ارنه می سُرم ز نزدیک بود مرا به کشتن دهی یکباره مرا به خاک و مردن دهی دهم من تورا یکی فحش بد که نشنیده اند خلقیان جمله صد دیوانه ای که از بغل در آمد و شد بود، تماشای این ماجرا را نظاره بود(5) جلو آمد و گفت: کای سگزی احمق پرخاشجوی همی ز فحش و ناسزا دست بشوی که ات یاد داد تورا نا سزا؟ به جای شنیدن دُرّ و حرف ضیا؟(6) شیخ ما جلو آمد و گفت: در این زیرپایی نکته ای بود. و خم شد و تکه شیشه ایی که در زمین خودنمایی می کرد را برداشت ودر زیر مرارت خورشید به درویش نشان داد. و گفت:سالها پیش من نیز چون تو از خانه برون زدم و همان شعر را سرودم. تا این که به قطعه شیشه ای برخورد نمودم و از حرارت غضب آنرا لگد نموده شکستم. و پایم جر خورد و فوران نمود. از آن موقع به بعد فهمیدم که اگر درد خود به خلقیان گویی صدا در نیاورند و هیچ نگویند، ولی اگر به جسمی گویی، از خود حرکتی نشان دهد. من که نیز در بحر مکاشفت مستغرق شده بودم و سر به جیب گذاشته بودم با دیدن تو یاد ایام جوانی به سرم زده، گفتم کاری کنم تا تو نیز از جبر روزگار بی نشان نباشی. و همان کاری را کردم که بر من نیز شده بود. درویش که پی به راز شیخ الشیوخ، واعظ واعظان برده بود، خود را به زمین فکند و در پای طاووس اسکلان بیفتاد و گفت: بکردم من بهت بد ای روانی من همی دانستم نگویم درد به انجمن گرفتم راز این شیشه را ای طاووس ایول دمت گرم خیلی باحالی اینم بوس و صدای بوسه آن درویش فلک الافلاک را پر نمود و چنان آبی از صورت طاووس عارفان جاری شد که بوی گند آن تا فلک الافلاک نیز باز رفت. --- از دیوانn+1 شب طاووس عارفان، روانی، با تلخیص و تقلیل و استعاذه و کوفت و زهر مار--- بالا رفتیم پیتزا بود پایین رفتیم کاپوچینو وسط رفتیم خر بود کج اومدیم اسپرسو بشین سرجاتو خفه شو!(با شما نبودم) پی نوشتز: 1-خوب چیه؟ من با واژه پشمگین و پشم و پیلی خیلی حال می کنم. اصلا بهترین واژه دنیاس. باور نمی کنی؟ به درک! یعنی درویش پشم بود 2-من در اینجا اعتراف می کنم که قافیه کم آورده ام. و دلیلش را این می دانم که خسته بودن هیچ ربطی به روانی ندارد. 3- بچرخید: چرخید- بغلتید: غلتید- بدرّید: .....(متاسفانه معنای بد می دهد.)- بمرّید: مانند مرغ .....(بازهم معنای بد می دهد) بگفتید: گفت ---->(معنی عوض کنی حمید، با کادر مجرب در اختیار شما) 4-یعنی ای کسی که همه چیز را خوار می کنی، تر می زنی توش، خرابش می کنی، پدرشو در میاری... اه ه مگه مرض داری؟ 5- تماشا را نظاره بود: یعنی داشت نیگا می کرد (نه به صورت هیزگونه) (من مطمئنم اگه منو ول بذارین زبان فارسی رو به گند می کشم) 6-حرف ضیا یعنی حرف حساب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:18 توسط حمیدرضا |
گر حال تو همچون من آشفته خراب است گر خواهش دلهای منو تو بی حساب است ای وای به حال هردوی ما... وقتی پهنه ی خاطراتمو ورق می زنم، وقتی می بینم که چی کردم، فقط به یه جمله می رسم: من تو دنیا به غیر از بدبختی چیزی انجام ندادم. از وقتی مخم یاد گرفت تا خاطراتمو ضبط کنه(منظورم اینه که شروع به حفظ کردن خاطراتم کرد) فقط بدبختی ضبط کرد. اصلا خوشبختی و شادی نمی بینم. اصلا شاید قسمت خوبی های مخم تکامل نیافته، یا شاید نمی دونم... شاید مرده. سهم من از خوشبختی های روزگار فقط اون دورانیه که به خاطر نمی آرم، فقط همون دوران. اون زمونایی که نمی فهمی داری چی کار می کنی،مثال عرض می کنم اگه رو زمین پی پی می کردی همه بهت می گفتن آفرین، یا احسنت. یا مصداق مایعش جیش.همون زمونایی که دنیا رو روی کول بابا مامانت تجربه می کردی. (یا شایدم عین من دروغ می گفتی تا بغلت کنن). اصلا به این فکر نبودی که دیگران چی می گن، اصلا اهمیت داره؟ یا نداره؟ اون زمان بهترین زمان عمر من بود. خداییش نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم زندگی کنم. شاید چون که زیرا حتی به برای به سان همچون. واقعا نمی دونم(از جملات بالا منظورم اینه که حتی حدس هم نمی تونم بزنم). دوست دارم یکی بیاد خیلی شرافتمندانه زرت زندگیمو ازم بگیره. آخ اونقد خوشحال می شم. نمی دونم چرا ها، ولی خوشحال می شم. به نظرخیلیها (و این اولین باره که من مغرورانه صحبت نمی کنم) من تو این دنیا جایی ندارم، همه جاهارو گرفتن، از قبل. واسه خوب بودن و خوب زندگی کردن تو این دنیا باید از قبل جا رزرو می کردم. ولی یادم رفت، پروازم دیر می شد، گفتم سریع بیام بعدا جا پیدا می کنم. ولی اصلا حواسم نبود که این جا حتما باید جا رزرو کنی. حالام مجبورم زیر پلی ، کنار خیابونی، جایی زندگی کنم. شاید تقصیره خودمه، شاید نمی دونم اصلا بی خیل.(منظورم اینه که نپرسین تقصیره کیه چون نمی خوام اسم ببرم.) و در آخر زرت و پرتام ، یعنی زرت و پرتام ( آقای روانی) ، فقط این تیکه شعر یادم میاد که خوانندش انصافا خوب خونده: اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم . . . ولی حالا نداریم پ.نs (S در اینجا s جمع مورد نظر است) ----------------------------------------------- 1- شاید بپرسید چرا اینقد منظورمو گفتم : چون معمولا منظور منو کسی متوجه نمی شه، به جان خودم بعضی وقتا حتی خودم! 2- شاید این نوشته تلخ شد، دست نوشته های یک روانیه دیگه چی کارش می شه کرد؟ 3- می خواید نظر بدید، می خواید ندید (به این می گن دموکراسیه خودکامه) ولی اگه بدید(نظر) ممنون می شم. 4- خداحافظ
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:59 توسط حمیدرضا |
و به من می گویند: شاد باش، در دنیا باید شاد زیست. سر زندگی شادی است . ولی من می گویم: برای شاد زندگی کردن باید از قبل جا رزرو می کردم. من یادم رفت. و به زور داخل شدم. وای خدایا اکنون حتی جایی ندارم که آرام بخوابم به من می گویند: همواره دوست داشته باش. تا همه تورا دوست داشته باشند. تا تو کسی را دوست نداشته باشی کسی تورا دوست نخواهد داشت. ولی من می گویم:من بارها تجربه کرده ام. وبارها به باد تمسخر گرفتار شده ام. آیا جرم دوست داشتن تمسخر شدن است؟ به من می گویند: همواره عاشق باش، عشق انسان را تحریک به انجام فعالیت ها می کند، روحی تازه به آدم می بخشد و معنای تازه می آفریند، ولی من می گویم: شرایط عاشق شدن را ندارم: 1- موی زیبا 2- قیافه ای جذاب 3- زبان و 4- پول به من می گویند: انزوا پیشه نکن ، انزوا آدم را می بندد. مچاله می کند و چیزی جز شقاوت نمی آفریند. ولی من می گویم: انزوا تنها چیزی است که از دنیا دارم، من با انزوا عروسی کرده ام ! و بعد از دعوا و مرافه و تمسخر به من می گویند: تو روانی هستی. تو مخت عیب دارد. تو نسبت به همه بد بینی. تو هیچکس را قبول نداری. تو تاوان ندانم کاری خود را می دهی، ولی من می گویم: باشد، من روانی هستم، من به همه بدبینم، من هیچکس را قبول ندارم، من تاوان ندانم کاریهای خود را می دهم، ولی... در دنیای خود که پادشاه هستم... نیستم؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:50 توسط حمیدرضا |
سلام من دوباره آپ کردم 1- من عاشق تو ام. خیلی خوشکلم. اینو همه بهم می گن. قیافم دختر کشه، خوب معلومه که بعد یه مدت ازت خسته می شم. آدم بهتره همیشه یه خورده متفاوت باشه. آدم باید هی عوض شه. 2- من یک ایرانیم. تو ایران زندگی می کنم. (مثلا) اسم کوروش کبیرو خشایار شا ه رو یه قولی یدک می کشم. ولی وای، تا حالا جاستین تیمبرلیک گوش دادی؟ تا حالا صدای هیچکس رو شنیدی؟ وای خیلی قشنگ می خونن.(همین جا اعلام کنم، من خودم عاشق Slipknot هستم) 3- خدا منو آفرید. بهم زندگی داد. روح خودشو تو من جا گذاشت. ولی برو بابا خدا کیه؟ خدا فقط با پولداراس. بی خیال . زندگی کن. 4-من تو اتوبوسم. خب خیلی خستم. این دلیل خوبیه. ایول یه جا پیدا کردم... خب به درک که پیرمرده. مگه هر کی پیر شد جای اتوبوس مال اونه؟ اصلا می دونی من چقدر باید تو اتوبوس باشم؟ 5- من دارم از تو خیابون رد می شم. نمی دونم چه گناهی کردم. بی گناه یکی میاد بهم میگه: چطوری امّل؟؟ 6- تا حالا کسیو مسخره کردی؟ تا حالا حرفای خصوصی بین خودتو دوستتو واسه همه گفتی؟ تا حالا کسیو به خاطر یه سری جرائم نامعلوم دست انداختی؟ تا حالا به دوستات خیانت کردی؟؟؟؟ ....... و در آخر هم می خوام یه پند بدم البته پند مال من نیست مال شل سیلور استاینه (در ضمن امیدوارم نماز روزه هاتون قبول بشه): در درون تو، پسر جان پیرمردی خفته است که رویا می بیند و انتظار می کشد. در وجود تو، دختر جلن زنی سالخوره چرت می زند، زنی که دلش می خواهد برای تو رقص آرام را به نمایش بگذارد. پس بازی کنید حالا و تا می توانید جست و خیز کنید بازهم بالا پایین بپرید تا روزی که آن سالخورده ها که در وجود شما خوابیده اند بیدار شوند و بیرون بیایند برای بازی.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:2 توسط حمیدرضا |
سلام شرمنده من یه مدتی نبودم. اومدم آپ کنم تا بعدا به جرم اینکه بلاگم افتاده مسخرم نکنن. خب حال شما خوبه؟ سلامتید؟ خوب به سلامتی، شب قدر و ماه رمضون خوش گذش؟ به سلامتی(من حتی فرصت نمی دم شما صحبت کنید، به این میگن دموکراسی ) خوب اینم آپ جناب آقای روانی: ----------------------------------------- من خیلی راحت می تونم خوردت کنم. من می تونم تورو تصور بکنم. فرض کن تو یه جنگلی، شبه و هوا تاریکه. ماهم کامله. تو آسمون پر ابره. از اون ابرا که نشون میده که یه خبرایی هست. تو تو وسط جنگل گیر افتادی. باد (باد که نه، نسیم) سردی می پیچه تو کل بدنت. یه لحظه فکر می کنی هیچی تو تنت نیست و بی اختیار می لرزی. خدایا چقدر این جنگل ترسناکه. فریاد می کشی، بلند، کمـــــــــــک. کــــــــــــــمـــــــــــــک. ولی فقط شاخ و برگ درختان که تازه اونا با حرکاتشون تاییدت می کنن. یعنی دارن می گن : منتظر باش، یه بلایی می خواد سرت بیاد. بدجوری ترسیدی نه؟ از دور یه سایه می بینی که داره بدو بدو میاد. حتی تو اون تاریکی میشه تشخیص داد چقدر عصبیه. دستاش انگار مشت شده. شونه هاش افتاده بالا و با سرعت داره میاد.خدا خدا می کنی که به سمت تو نیاد. ولی نه. گول خوردی.کم کم نور افتاد. سایه داره کم کم پیدا میشه.... چیه سایه آشنا شد؟ می شناسیش؟ خوب منم خره. من خیلی راحت می تونم ستایشت کنم. من می تونم تورو تصور کنم. فرض کن تو ساحل دریایی. من دستاتو گرفتم. گرم و دوستانه(یا شاید عاشقانه) داریم قدم می زنیم. هیچ وقت فکر نمی کردی منو تو به هم برسیم؟ چرا رسیدیم. رو شن و ماسه های دریا می شینیم. آخه گفته بودی خسته شدی. منم که تخت پیشکش تو ام. رو شن اسم منو می نویسی. خدایا من چه جوری می تونم بگم دوستت دارم؟ دستتو ماچ می کنی و روی اسمم می کشی. من خیلی راحت می تونم. خیلی راحت. من می تونم تصورت کنم. خیلی راحت.تو تو تصورات من می تونی هر شکلی باشی. می تونی خوشگل باشی. می تونی (شاید عین خودم) زشت باشی. می تونی یه عاشق باشی، می تونی منزوی باشی. من آزاد می ذارمت. این اجازه از طرف من، تو آزادی، می تونی بچرخی. تو چمنزار فضای خالی ذهنم می تونی رقصان باشی. می تونی به زنجیر کشیده شده باشی . من بخیل نیستم، تو تو مخم آزادی. ولی سعی نکن خیانت کنی. چون من از کسایی که بهم خیانت می کنن بدم میاد. متنفرم. عین یه آشغال تو تصوراتم میندازمشون دور. اگه حتی فکر خیانت به سرت بزنه، لهت می کنم، خوردت می کنم، می شکنمت، منفجرت می کنم، حتی نمی ذارم یه لحظه تو خاطرم باشی. و در آخر می خوام این جمله رو (با فراغ بال!) فریاد بزنم: آخیش... چه خوب... که من ... (حداقل)... توی... تصوراتم.... آزادم.... آزاد آزاد.......
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:41 توسط حمیدرضا |
امروز: 28 شهریور ، 7 رمضان، سرما خوردم، دارم میمرم. (روح خبیث:خاک تو سرت، آدم تو تابستون سرما می خوره؟)(روح پاک:اشکال نداره، ایشالله خوب شی) روزه بودم، داشتم واقعا می مردم. سرم درد می کرد، تا سرمو بر می گردوندم، انگار یه چیزی می خورد تو سرم. خدایا دارم می میرم؟؟؟ مهمون داشتیم، رفتم که بستنی بخرم، تا از مهمون پذیرایی بکنیم. خدا می دونه با چه بدبختی از پله های خونه رفتم پایین ( دروغی تابلو: ما خونمون آسانسور داره). تا برسم به مغازه فکر کنم ده بیست بار مردم و زنده شدم، انگار همه چی داشت حرکت می کرد. کم مونده بود یه دختر تیتیش مامانی که پشت ماشین آموزشگاه رانندگی بود، منو یه راست (دربست) ببره جهنم. (به جون خودم نمی دونستم، ماشین داره پارک دوبل می کنه) بالاخره رسیدم به مغازه، تلویزیون داشت کم کم به مردم می گفت: بدو بیشین پا سفره. *** یا خدا، عجب شیکمی، معلوم نیست یه قلوه یا دو قلو؟ (مرتیکه خیلی چاق بود آخه) یه سیگار دستش بود، یا مگنا بود یا مارلبرو. ( چرا دروغ بگم؟ من نمی دونم کدوم سیگار قیمتی تره. شما اگه می دونید... وای وای....) داشت به زور تو دهن عین گالش یه آدامس p.k (اینو می دونم) می نداخت. یه نیگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم، از اون نیگاه چپا...( از این نوع مدل: هوو به دختر مردم نگاه نکن ... بیشعور) بستنیارو خریدم، 3500 تومن. ( ای کوفت بخوری شکم بد مصب صاحاب) *** نمی دونم با چه حالی برگشتم خونه، فرض کن، تویی که داری میمیری، روزه گرفتی، بعد جلوت یه آشغال سبز میشه که بر بر تو چشت نگاه می کنه و قرت قرت می خوره. خیلی از ماها این چیزارو میبینیم. ولی هیچی نمیگیم. تو خیابون ، تو کوچه، تو ماشین. دیگه از این بدتر نیست که، زنیکه آشغال، تو صورتم بربر نگاه می کنه دود سیگار کوفتیشو تو آسانسوری که تهویه ش خرابه ول می ده. اونم با چه کلاسی، رژ لب حتی تو دهنشم رفته. خدا می دونه با چه مصیبتی از پارکینگ تا طبقه چهارم رفتم. چون من به دود سیگار حساسم. بدجوری سرفم می گیره. *** خلاصه... سرتونو درد نیارم. نمی خواستم ماه رمضونو تو بلاگم اینطوری جشن بگیرم. می دونم ماه مهمونی خداس، ولی خیلیا فکر می کنن این شرکت تو این مهمونی، بی کلاسیه. همونطور که اگه دوست دختر نداشته باشی، یا آیس پک نخورده باشی بی کلاسیه. به هر حال.... ماه رمضونتون مبارک. امیدوارم حتی فکر اینکه ماه رمضون بی کلاسیه و مال بچه مذهبیاس به فکرتون خطور نکنه.
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:58 توسط حمیدرضا |
شما از خواب پا می شید. سر حال نیستید. شب پیش اصلا نخوابیدید. حداقل 5 بار کابوس دیدید. و همه تکراری: شمائید. وسط خیابون ولیعصر و دقیقا وسط تابستون. حتی واسه اطمینان موبایل خودتونو که احتمالا تقویم داره رو چک می کنید. (از شانس شما تقویم، شمسی است) ساعت 12 و 34 دقیقه روز چهارشنبه، 17 مرداد. ولی انگار زمستان سختی تهران رو گرفته. درختای خیابون ولیعصر همه خشک شدن. دست به صورت خود می کشید.یه نگاه به مردم میندازید. انگار همه نقاب زدن. انگار یه ماسکی رو صورت همه ملت هست. مال بعضیا خیلی خوشگله. مال بعضیام خیلی زشت. مال بعضی ها هم وحشتناک. برف عین دونه های آرد الک شده، از آسمون می ریزه. انگار یه صدایی داره یه چیزی می خونه : هی بازیگر.... گریه نکن... ما هممون مثل همیم. من ؟ من مگه بازیگرم؟ کی گفته من بازیگرم؟ صدا باز میگه: -صبح ها که از خواب پا می شیم، نقاب به صورت می زنیم. په. من که نقاب ندارم. تازه اگه نقاب بزنم احتمال 90 درصد پلیس منو می گیره. -یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش، یکی ترانه ساز میشه، یکی میشه غزل فروش. برو بابا، من نه معلمم، نه خونه به دوش، نه ترانه سازم، نه غزل فروش. صدا قطع میشه. مردم تو خیابون بهت نگاه می کنن. انگار که یه خارجی دیدن. یا یه جن. از پشت نقاباشون انگار چیز عجیبی دارن می بینن. رسیدی ته خیابون. اصلا نفهمیدی چجوری شد. یکی داش یه چیزی می خوند، تو هم جواب می دادی، ولی حالا ته خیابونی. به خیابون نگاه می کنی، تا ببینی چقد راه اومدی. سرتو آروم آروم بر می گردونی. ولی انگار دلت نمی خواد. انگار پشت سرت یه اتفاق وحشتناک افتاده. اصلا انگار یکی پشت سرت واستاده و منتظره تا برگردی، اونوقت با پتک بزنه تو ملاجت. ولی جرات می کنی، آخه همیشه عاشق خطر کردن بودی، آروم آروم بر می گردی. آخیش، کسی نیست. ولی صبر کن. صبر کن، انگار کسی تو خیابون نیست. انگار به این شهر جنگ زده. انگار همه قتل عام شدن. هیشکی تو خیابون نیس. یه نگاه به درختای خشک میندازی، درختایی که وسط تابستون، انگار رفتن به خواب زمستونی. یه چیزی داره تو هوا تلو تلو می خوره. انگار یکیو دار زدن. نه یکی دیگه اونور. یکی دیگه رو اون یکی درخت. چرا ؟ وای خدایا اینجا چرا اینطوریه؟ معلوم نبود کی رو درخته. شاید تو بودی. شاید مردم بودن. شاید حتی من بودم که دارم این قصه رو نقل می کنم. چون از خواب پریدی. 5 بار همین خوابو دیدی. میری تو دستشویی تا یه آب به صورتت بزنی. یه نگاه به آینه میندازی، این تویی واقعا؟واقعا؟ همسایه بالایی صدای ظبتشون بلند می کنه: می خوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم نقابمو پاره کنم، جای خودم داد برنم... ------------------------------------------------------
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:38 توسط حمیدرضا |