تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی

وقتي نگاه مي كردم
از گل به خار رسيدم
با خود گفتم
پروردگارا ؟

چه فلسفه يي ست
در اين همسايگي
و چه حكمتي ست در اين بيگانگي

مسعود فردمنش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:21  توسط حمیدرضا  | 


گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم.از دور سایه های غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این قصه ها پیش از لبخند تو بود.

جای خلوتی بود.وسط نیستی. گفتی:«هستم» نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم «نیستی.» باز گفتی :«هستم.» برخود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی، اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:«هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی:«غلطی» واین هنوز پیش از قصه دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

و سرانجام تمام شد.سوخت. در شعله چشمان تو سوخت. آتش قهرت مرا همچون پروانه ای دور شمع، خاکستر می کرد. تو رفتی و مرا در واپسین لحظات دوستی انگشتان، جا گذاشتی. هنوز وقتی به تکه گوشت های پاره پاره ام می نگرم، یاد تو در دلم آشوب می کند. به آسمان نگاه می کنم، حال ابرها باریدن کرده اند. رعد و برق صدای گریه باران را می خراشد و هر بار که می زند دلم را می برد. به همانجا که تو بودی. همانجا که بودی  و حال نیستی …

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:53  توسط حمیدرضا  | 


زلزله

زلزله

زلزله

زلزله

زلزله

زلزله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19:5  توسط حمیدرضا  | 


خاموش شده ام

خاموش شده ام

در مقابل شعله چشمان تو

که مرا افروخت.

آرام تر از هیاهوی امواج دریا ،

خاموش شدم و آرام.

گستره نگاه من : قاب پنجره خاک گرفته کاشانه ام

ونگاه تو ، جولانگاه وجود من

آرام نشسته ام و حیران ،

به های و هوی زندگی می نگرم

به تکبر لحظه هایش

و قیل و قال بازیگرانی که تن به این موسیقی مرگبار داده اند.

روزنه ای را می جویم تا شاید ...

 شاید راه پیوندی بین من و او باشد.

دریغا ... دریغ ...

که من مانده ام و دنیا می رود ، و تو

شاید آخرین کسی باشی که از پنجره قطار، برای من دست تکان خواهد داد

 

یه شعر خوب از یه دوست خوب (امین)

بعدا بیشتر باهاش آشنا می شین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:43  توسط حمیدرضا  | 


سراب

 

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار:
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد:
این جست و جو نبود

 

هر سو، شتافتم پی آن یار ناشناس.

گاهی ز شوق خنده زدم، گه گریستم.

بی آنکه خود بدانم از این گونه بی قرار

مشتاق کیستم!

 

رویی شکفت چون گل رویا و دیده گفت:

-«این است آن پری که ز من می نهفت رو.

خوش یافتم، که خوش تر از این چهره ای نتافت

درخواب آرزو ...»

 

... هر سو مرا کشید پی خویش در بدر

این خوش پسند، دیده زیبا پرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار،

بگرفت دست من

 

و آن آرزوی گم شده ،بی نام و نشان،

در دورگاه دیده من جلوه می نمود.

در وادی خیال، مرا مست می دواند،

وز خویش می ربود.

 

از دور می فریفت دل تشنه مرا

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود.

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب،

دیدم سراب بود!

 

بیچاره من که از پس این جست و جو، هنوز

می نالد از من این دل شیدا که:«یار کو؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب؟

بنما کجاست او!...»

 

ابتهاج- بهمن ۱۳۲۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:28  توسط حمیدرضا  | 


عمر در گذر

لحظه ها در شتاب

و من هنوز در اول وصف تو مانده ام

 

تو آب

            تو چشمه

                        و من مانند تشنه ای کویر زده

 

لحظه ای گذر کردم

            بر عمر بر باد رفته ام

                        و جای خالی های هوی تو را دیدم

 

بیا و زنده ام کن

            تنی که بی تو مرده است

                        این قلب خاک گرفته ام پیشکش توست

 

 

به مناسبت عاشق شدن من

                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:18  توسط حمیدرضا  | 


دخترک شتابزده به سمت مادرش که در حال شستن ظرفها بود رفت و گفت:

« مامان ریمل چیه؟»

« ریمل؟ تو ریمل از کجا شنیدی؟ نکنه رفتی تو اتاق خانم؟»

«نه تو حالا بگو چیه»

مادر در حالی که دلش آشوب شده بود گفت:

«تا تو اول نگی از کجا شنیدی، هیچی بهت نمی گم»

«شهلا می گفت. همونی که میرم خونه شون واسه نظافت. موقعی که داشتم اتاقشو تمیز می کردم داشت با مادرش حرف می زد. از اونجا ریملو شنیدم. حالا می گی چیه؟»

مادر پاهایش سست شد. توان سخن گفت نداشت. اشک از گونه های چین و چروک خورده اش پایین لغزید و گفت:

«ریمل؟ ریمل همونیه که خون مارو می کنن توش، می کشن به مژه ها تا خوشکل بشن. همونی که به مژه می زنن تا وقتی دارن حرف می زنن، احساس خوشبختی کنن. خوشبختی که از ما گرفتن. ریمل به اونی می گن…»

مادر حالا که دیگه توان حرف زدن نداشت به زمین افتاد و گریه اش به هق هق تبدیل شد. همان لحظه صدای خانم از اتاق خوابش آمد:« ملوک خانم، این ریمل منو ندیدی؟»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:15  توسط حمیدرضا  | 


من تمام هستیم را

در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم

کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها

پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و

خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

تقدیم به آگرین (البته شعر از خودم نیست)

آگرینی که هنوزم منتظرشم

منتظرم که بیاد

بیاد و منو ببره از این لجنزاری که ناخواسته توش گیر افتادم

از این لجنزاری که خودم مسوولشم

مسوول

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 16:15  توسط حمیدرضا  | 


تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دریارو نوشتی

همه دنیارو نوشتی

دل مارو بنویس

بنویس هرچه که مارو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو مگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا آنجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه دریا کشیدی

دل مارو بنویس

 

توی دل شب ، وقتی که همه خوابن، یا دارن میرن بخوابن،موقعی که چراغای خونه ها خاموش میشه، از خونه میزنم بیرون. بارون از شب پیش می باره. انگار می دونه چه بلای سر من اومده و داره زار زار گریه می کنه.مردم شهر ، اونایی که به خاطر کارشون زیر بارون موندن، مسافر کشی یا کار اداری، عین موروملخ دارن میرن که به خونه برسن. اونایی که پولدارن چتر رو سرشون بازه و قطرات بارون که انگار سرسره خوبی گیر آوردن از روی چتر به ناراحتی میان پایین.اونایی هم که فقیرن  روسرشون یه پلاستیک کشیدن.

به مردم که نیگا می کنم. گریم می گیره. میزنم زیر گریه.دلم به حال بارون می سوزه. آخه حالا بارون فکر می کنه که هیچ کی اونو دوست نداره.با بغض به خودم میگم:

چتر ها را باید بست....

همینطور به راهم ادامه می دم.می دونم که این آخرین گذر من از این جاده ست. به همین خاطر خم می شمو و جاده رو که حالا بارون بوی تایر ماشیناشو از بین برده ، می بوسم. و برای آخرین بار بهش می گم: عاشقتم.

به انتهای جاده که می رسم، حس می کنم یه چیزی می خواد توم منفجر بشه. پاهام سست میشن. یهو می افتم پایین. با چشمای نیمه باز جلومو نیگا می کنم.یه نور خیره کننده بغلمو می گیره. با صدایی که فکر می کنم اونو از سالها قبل می شناسم بهم می گه: خوش اومدی...

فردا صبح، با این که بارون اومده انگار صد ها ساله که خشکسالی خورده به زمین. خورده به جاده. جنازم هنوز وسط جاده افتاده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط حمیدرضا  | 


سلام

این بلاگ ادامه بلاگ قبلیمه

امیدوارم که بتونم بدرخشم

چون یه احمق برام به جای کامنت فحش می داد مجبور شدم نقل مکان کنم.

--------------------

بزرگترین هدیه به نوزاد به دنیا نیومدنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:30  توسط حمیدرضا  |