اين كه ما تا سپيده سخن از گل هاي بنفشه بگوييم ماه ها راه است تا به گلهاي بنفشه برسيم
شب هاي رفته را بياد بيآوريم
آرام و با پچ پچ براي يك ديگر از طعم كهن مرگ بگوييم
همه ي هفته در خانه را
ببنديم
براي يك ديگر اعتراف كنيم
كه در جواني كسي را دوست داشته ايم
كه اكنون سوار بر درشكه اي مندرس
در برف مانده است
نه
بايد ديگر همين امروز
در چاه آب خيره شد درشكه ي مانده در برف را
بايد فراموش كنيم
هفته ها راه است تا به درشكه ي مانده در
برف برسيم
گلهاي بنفشه را در شبهاي رفته بشناسيم
ما نخواهيم توانست با هم مانده ي عمر را
در ميان كشتزاران برويم
اما من تنها
گاهي چنان آغشته از روز مي شوم
كه تك و تنها
در ميان كشتزاران مي دوم
و در
آستانه ي زمستان
سخن از گرما مي گويم
من چندان هم
براي نشستن در كنار گلهاي بنفشه
بيگانه و پير نيستم
هفته ها از آن روزي گذشته است
كه درشكه ي مندرس در برف مانده بود
مسافران
كه از آن راه آمده اند
مي گويند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه اي كه صحبت از مرگ مي گفتيم
آن خانه
در زير آوار گلهاي اقاقيا
گم شده است
مرا مي بخشيد
كه باز هم
سخن از
گلهاي بنفشه گفتم
گاهي تكرار روزهاي
گذشته
براي من تسلي است
مرا مي بخشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:39 توسط حمیدرضا |
نگاه چشم بیمارت چه خسته ست
کبوترجان ! که بالت را شکسته ست ؟
کجا شد بال پرواز بلندت ؟
سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟
شعر از سایه
خب من اگه جای اون کبوتره باشم خیلی راحت می گم:
زندگی، من را فرسوده کرد
بی قیل و قال من را دیوانه کرد
تنها گناهم زندگیم بود آری
بالم که هیچ، آن، دلم را ویرانه کرد
شعر الکی شد ( اینی که گفتم) ولی واقعا به من بگین؟
آیا بزرگترین گناه ما زندگی نیست؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:29 توسط حمیدرضا |
آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دل من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو
تقدیم به اونایی که تو عمرشون
حداقل یه بار عشق واقعی رو تجربه کردن
رباعی از سایه
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:57 توسط حمیدرضا |
آه ای عشق تو درجان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو ایادارد وعده دیداری ؟
چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟

(حمید مصدق)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:59 توسط حمیدرضا |
من آوای توام گرمای نفست من انعکاس چهره توام لرزش بیهوده بال های عبث با تو می مانم تا خاطره او در من پایان گیرد آن سان که سایه ها از بدن جدا می شوند آن سان که روح از تن رخ بر می بندد من می خواهم فراموش شوم (آنا آخماتوا)

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:48 توسط حمیدرضا |
مرد، آبی بود. آبی تر از آسمان. حتی آبی تر از دریا.در شهر خاکستری، فقط او آبی بود.مرد آبی در شهر خاکستری تنها بود. دقیقا جایی که هیچکس اورا نمی دید. معمولا چنین است. در جاییکه همه دیوانه اند، حضور عاقل، بی معناست. از نظر تنگ مردم شهر خاکستری، مرد آبی، دیوانه بود و بس. نه بیشتر و نه کمتر. مرد آبی، شبها، دفتر شعر خود را می برد. و اشعارش را ، برای دریا می خواند. و دریا ، با همان آرامشش در شب، به مرد گوش می داد. و هنگامی که مرد شعر خود را پایان می داد، از شور اشتیاق به هم می خورد، و کف می کرد. طوریکه حتی چند بار هم موجب سیل شده بود. اهالی شهر، از دیوانه شهرشان، که جدیدا اورا جادوگر نامیده بودند، گله داشتند که: « مرد، روزی همه مارا با سیل خواهد کشت.» مرد آبی ، از این اتفاق خبر نداشت.راستش از هیچ چیزی خبر نداشت. زیرا دیرزمانی بود که مردم دیگر اتفاقات مهم شهر را به او نمی گفتند. در یکی از این شبها، در شبی که ماه کامل و تمام حواسش را به اشعار مرد سپرده بود، و در شبی که ستارگان یکی یکی جمع شده بودند، تا صدای پر طنین مرد را بشنوند، مرد آبی پر شورترین شعر خود«رویاهای مرد آبی» را خواند. دریا پس از شنیدن ، دیگر تاب نیاورد. بالا آمد تا گونه های خیس مرد را که از اندوه، تر شده بودند را نوازش کند. بالا آمد تا مرد آبی را در بر بگیرد. بالا آمد تا ... صبح روز بعد، مرد آبی ، روی دریای آبی افتاده بود، و در حالی که به آسمان آبی نظاره می کرد، شعر رویاهای مرد آبی را دوباره برای دریا می خواند. و این درست زمانی بود، که دریا به عشق مرد، تن داده بود.
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:34 توسط حمیدرضا |