یه روز خوب یه روزی که بهار خیلی داشت جلوه نمایی می کرد و پرنده ها از تعجب جیک جیک و بق بق بقو شون در اومده بود تصمیم گرفتم به هر کی دیدمش سلام کنم و یه گل بدم. رفتم توی باغ خونمون، اونجا پر گل بود. از همه ی گلا چندتایی برداشتم. حتی محبوبه شب هم برداشتم که اگه شب شد بدم به عابرا که از عطرش (مثلا) مست شن. ریختم تو کوله پشتیم که تو دستم گلا عرق نکنن. نمی خواستم از وسایل امروزی هیچی داشته باشم. به همین خاطرم گیوه پوشیدم.یعنی تا این حد!. فقط می خواستم ول کن دنیا شم. (طبیعتا نمی تونستم لباسامو عوض کنم) از در خونه زدم بیرون، تو پیاده رو آدم زیاد بود، پیر، جوون، دختر، پسر و ... . یه خورده بیخیال شدم ولی بعدش دوباره به خیالش افتادم. گفتم چشممو به دنیا می بندم و به هر کی دیدم یه گل می دم. سمت یه پیرمرد که روی صندلی نشسته بود و داشت سیگار می کشید رفتم. پیری از صورتش می بارید. اینو می شد از روی پیشونیه چین و چروکش فهمید. با این که سنش به هفتاد یا هشتاد می زد بازم جوانانه سیگار می کشید و دود غلیظی رو از دماغ آب رفتش بیرون می داد. بعضی مواقع هم سرفه هایی ناجور می کرد. یه تسبیح هم دستش بود که معلوم نبود داره ذکر می گه یا نه. فقط دونه هاشو می چرخوند.جلو رفتم و گفتم سلام. یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و با تلخی گقت سلام. یه نرگس درآوردم و دستمو جلو بردم که تقدیمش کنم. هرچی صبر کردم که گل رو بگیره نگرفت. بعد با فریاد به من گفت: من این گل رو به کی بدم؟ بدم به پسرام که جفتشون آمریکان؟ یا بدم به دخترام که یه جایه دیگن؟ نمی خوام. من عمری زحمت کشیدم که بچه بزرگ کنم از دستم در بره؟ نمی خوام. برو از جلو چشمام. برو وای نستا. بی خیال راهمو کج کردم به یه جای دیگه. گفتم حتما پیر شده حوصله نداره. سر راهم خوردم به یه دختری که حدس زدم تقریبا همسن خودمه. مانتو و مقنعه داشت و انگار داشت از کلاسی یا جایی بر می گشت. رفتم جلو سلام کردم و گل نرگسی که می خواستم به پیرمرد بدم بهش دادم. اول یه نگاهم کرد . گفت ببین من بهت به همین زودیا شماره نمی دما اگه می خوای آی دیم اینه. منم انگار مخم تاب برداشته بود گفتم: بله؟ گفت اه چه خنگی و رفت. یه خورده که رفت و رفتم دیدم گل رو انداخت تو سطل مکانیزه شهرداری. خیلی ناراحت شدم ولی یه حسی بهم می گفت بازم برو منم هی می گفتم چشم. نفر بعدی بازم دختر بود. ولی اینبار بزرگتر(از نظر سنی!). با یه آرایش خیلی خیلی غلیظ که نزدیک بود اختیارمو از دست بدم! سلام کردمو یه عباسی تقدیمش کردم. تصمیم گرفتم به صورتش نیگا نکنم. وقتی هم که گل رو داشتم می دادم سرم پایین بود. اول خندید. اینو از روی وجناتش فهمیدم. یهو دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد و گفت: آقا خوشکله این گل واسه چیه؟ منم که به قولی کپ کرده بودم سریع فرار کردم. تازه وسط راه یادم افتاد که گل رو بهش دادم. عین چی می دویدم. انگار جن دیده بودم. کم کم خسته شدمو تصمیم گرفتم وایسم! روبروی جایی که واستادم یه سوپرمارکت بود.حس کردم خیلی تشنم. رفتم تو مغازه .به صاحب مغازه سلام کردمو گفتم آقا ببخشید یه آب معدنی کوچولو می خواستم. صاحب مغازه که نمی دونم ازکجا برگشته بود با عصبانیت گفت تو یخچاله، خودت بردار. منم گفتم چشم و برداشتم. پولشم دادم. وقتی رسیدم در مغازه که بیام بیرون یادم افتاد گل ندادم. یه لاله در آوردم و بهش دادم. وقتی دستم دراز بود که گل رو بگیره ، منتظر هر جواب سربالایی بودم. مغازه دار گل و گرفت، پرت کرد تو قسمت برنج ها و گفت خوش اومدی. خواستم برم بکوبم تو گوشش . اصلا لیاقت گل نداشت. مرتیکه {...} دیگه حالم داشت بد می شد. فکرمی کردم خیلی کار بیخودی کردم که اومدم به این جماعت گل بدم. از طرفی هم کلی گل تو دستم بود. تصمیم گرفتم برم بهشت زهرا تا حداقل به مرده ها که هیچی به آدم نمی گن گل بدم. سوار مترو شدم و کلی راه رفتم تا به بهشت زهرا رسیدم. ولی انگار نرسیده بودم . از سر انگشتای پام تا نوک بالاترین تار موم درد می کرد. فکر کردم اصلا حوصله ندارم. یه پیرمرد اونجا بود که قبرارو می شست و پول می گرفت. همه ی گلا رو دادم بهش و گفتم: بیا اینارم بگیر رو قبرا که می ذاری پول بیشتری بگیر. پیرمرد که انگار ثروت همینطوری به دستش رسیده بود با خوشحالی گفت چشم. و خیلی سریع دور شد. منم برگشتم. نزدیک خونمون بودم که دیدم صدای جیغ وحشتناکی از توی ساختمون بغلیمون بلند شده. انگار کسی داشت فحش می داد. خیلی کنجکاو شدم تا ببینم چی شده. یه خورده آروم آروم حرکت کردم. در خونه باز شد و یه دختری از در پرت شد بیرون. انگار کسی هلش داده بود. دختره بعد کلی چرخ زدنو و بالا پایین رو پاش واستاد و رو به ساختمون گفت : حیف اون گلی که بهت دادم کثافت. یه خورده به صورتش نیگا کردم. باورم نمی شد. همون دختره با آرایش بود. بهم یه نگاهی کرد و سریع از بغلم رد شد. پشت بندش از پنجره ساختمون یه شاخه عباسی له و لورده شده که فقط می شد از روی شاخش فهمید، پرت شد و خورد تو سرم. یه خورده نگاه کردمو به سمت خونه رفتم. تو مسیر با خودم گفتم : یه روز خوب...... تف به یه روز خوب. و داخل خونه شدم. پ.ن: یکی نیس بگه آخه مردم آذار، واسه چی به مردم الکی گل میدی؟ پ.ن 2: شرمنده از اینکه خیلی دراز شد ولی خواهشا بخونین چون به خاطرش زحمت کشیدم پ.ن 5/2: خواهشا با حس بخونین پ.ن 3: از شاخه و برگ خیلی متشکرم. چون اون این ایده رو بهم داد و باعث شد یه کار خوب تو بلاگم بکنم. پ.ن 4: صحبت اضافی بسه. مثل پست قبلی دستتون (چشماتونو) که داره اینرو می خونه می بوسم. پایان![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط حمیدرضا |
سلام به همه دوستان و آشنایان و اینا... یه چند روزی رفتم ( یعنی رفتیم) اردبیل و سرعینو اونورا خیلی حال داد، تنها جاییکه هوا گرم بود آستارا بود. البته من فقط به خاطر آب و هوا نمی رم مسافرت. می رم که بگردم حالا چه می خواد اهواز باشه تو وسط تابستون، چه می خواد سرعین باشه تو یخبندون زمستون. مسافرت خیلی خوبه. حداقل از فکرایی که به سرت می زنه ( چه مثبت چه منفی) دورت می کنه، یعنی یه فرصت بهت می ده که ازهمه چی راحت شی. برگشتنی از گردنه حیران اومدیم. عجب چیزی بود. کلی حیران شدیم. بهتون پیشنهاد می کنم حتما یه بار اونجا برین. هم هواش خنکه، هم کلی سبزه، هم مه داره، هم همه چی دیگه گیر ندین. خب از اونجا که بعد هر خوشی غم فراوان نصیب ما میشه دوباره یه غم گنده کل وجودمو گرفته: دیروز داشتم از در خونمون می اومدم بیرون که برم کلاس. یه پسری رو با مامانو خواهرش دیدم. پسره و خواهره همسن هم بودن ( خب طبیعتا نرفتم بپرسم، حدس زدم). هر سه تاییشون داشتن با خوشحالی یه جایی می رفتن. تصویری که ازشون تو مغزم دارم یه پسره خندون با مادر خندون و خاهر خندونه. فقط همین. انگار خنده باهاشون متولد شده بود. عصر وقتی داشتم بر می گشتم، سر رام (راهم) به یه مکانیکی خوردم. تقریبا گنده بود. یهویی چشمم از مکانیکی که رد شد.... یه پسر خندون دیدم که لباسای روغنی مکانیکی رو پوشیده بود و بازم داشت می خندید. خیلی با خودم فکر کردم این همه آدم تو دنیا،که یکی طلا جواهر میسازه، یکی ماشین معامله می کنه ، یکی ویلا میسازه، یکی اکس می ترکونه، همشون یه جوری شاکین و از همه چی گلایه می کنن. ولی یه پسری که تو عمرش حاضرم شرط ببندم به کامپیوتر نیگا هم نکرده اینقد شاده و امیدوار. چشمامونو باید بشوریم. یکی از فامیلامون یه زمانی حرفی می زد که البته غلطه ولی تو بعضی جاها مصداق پیدا می کنه. می گفت:« علمی که انسانا دنبالشن فقط به خاطر الانه، فقط به درد حال و هول الان می خوره، هیچ دردی رو هم دوا نمی کنه و به هیچ درد آیندم نمی خوره» منم عین شما قبول دارم که این حرف شرو وره ولی اگه یخورده نیگا کنیم شاید بشه یه خورده قبولش کرد. آخه شما بگین، آدما چرا اینجورین؟ چرا؟ اگه دلیلشو پیدا کردین بهم بگین. حالا یا آف بذارین یا کامنت بدین. ![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:2 توسط حمیدرضا |
گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم هیچی نمی تونم بگم
چندان که شب و روز شمردم ، مردم
آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:35 توسط حمیدرضا |