تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی

دیوان حضرت اسکل

 

حضرت اسکل در دنیا جایی نداشت

سر سفره صبحانه اصلا چایی نداشت

نه خویشی نه دوستی نه آدمی

نه عمه نه خاله یا دائی نداشت

تنهایی و.جودش را فرا گرفته بود

زدار دنیا هیچ راحی(1) نداشت

تمسخر می گرفتند اهل مدینه وی را

در آسمان خویش هیچ ماهی نداشت

گلایه می کرد او از اهل زمین

 زهیچ کس او هیچ کامی نداشت

آن زمان که چاه ها آباد بود

در زمین آباد خود هیچ چاهی نداشت

حضرت اسکل را همه می کشتند

گرچه او با هیچ احد خصمی نداشت

سرانجام مرد و خیلی سخت گفت

درحالی که در دلش هیچ رازی نداشت

می رم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره

اسکل را هیچ کس دوستی نداشت

 

پی نوشتز:

0-منظور از شعر: هیچی، فقط یاوه گویی و تلف کردن عمر خودم و شما

1- راحی همانا راحت است، یعنی در دنیا راحتی نداشت.

2-یک نکته: حضرت اسکل از دلسوزی متنفر است، و دلش نمی خواد که دل کسی الکی به حالش بسوزه. به همین خاطر اگه بعد خودندن شعر احساسه دلسوزی بهتون دس داد، یه فکری به حالش بکنید.

3-بیت آخر تضمین دارد.

4- احتمال قوی این پست یکی مونده به آخره ، یا شاید آخری، نمی دونم.

5- گود نایت.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:57  توسط حمیدرضا  |