تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی

خواستم زندگی کنم.... نگذاشتند، خواستم  بمیرم.... نگذاشتد، لعنت به من که ذره ای قادر به تصمیم گیری نیستم....

انا لله و انا الیه (may be) راجعون

 

اول توضیح بدم چرا may be  راجعون، تا منو به جرم کافر بودن فحش ندین.چرا may be ؟چون بعضی از ما ها اونقد بدیم( عینهو خودم یا شاید فقط خودم) که مارو مستقیم می برن جهنم. یعنی فرصت نمی دن که به خدا حتی یه سلام بکنیم، چه برسه به اینکه ...

 

غرض از مزاحمت، قبلا هم گفته بودم می خوام برم، الانم اومدم وداع کنم. وداع حضرت اسکل با شما.

دیگه هم شماها از دست چرت و پرتای من خلاص می شید. هم من تنها می شم( چه ربطی؟)

راستش من مرد موندن نیستم. من هی میرم. اصولا عادتمه، یه جا بند نمی شم. و از اونجایی که من جایی ندارم ، شرمم میشه که تو مانیتور شما مهمون بشم. به هر حال مهمون 2 روز 3 روز، 5 یا 6 ماه که نه دیگه.

من نه وصیت دارم نه هیچی. فقط یه خواهش ازتون دارم.

اونم اینه که تو نمازاتون منو دعا کنید. دعای چی؟ خوب دعای یه روانی چیه؟ بی خود زور نزنید، مرگ. ازتون خواهش می کنم دعا کنید که من سریع تر بیمرم. بمیرم و شاید راحت شم. بمیرم و شاید ... بگذریم که از هرچی کلیشست متنفرم.

به هر حال اینم یه خداحافظی ، به امید اون روزی که منم مثل این بلاگ بمیرم (آمین)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:23  توسط حمیدرضا  | 


 

توی خیابون اکباتان، بغل یه شیرینی فروشی بزرگ، که آدمای مختلفی از توش میان بیرونو میرن تو، یه پیرزن نشسته، چادرشو تا جایی رو سرش کشیده که از سرش افتاده پایینو صورتشو پوشونده. از لای اون جسم سیاه فقط یه قسمت سفید معلومه، اونم دست چپ پیرزنه که یه جوری خم شده تا پول خورداتو بندازی توش و بعدشم حس اینکه چقدر نیکوکاری بهت دس بده.

آدمای مختلفی از شیرینی فروشی میان بیرون،آدمای زشت،آدمای زیبا،آدمای کثافت، آدمای بیخیال، . پیرزن هنوز مشغول گدائیه. و به این امید داره که اینجا آدمای پولدار رد می شن و حتما بهش کمک می کنن، ولی من هر موقع دست پر از چین و چروکشو نیگا می کنم خالیه، خالی خالی

روزایی که بارون میاد پیرزنم مثل ابر بالاسرش گریه می کنه، نه به خاطر اینکه بدبخته، نه به خاطر اینکه فقیره، با خودش فکر می کنه الان که داره بارون میاد من جایی ندارم برم گدایی کنم، امشبم دوباره مجبورم با شکم خالی بخوابم، به خدا شکمم درد می کنه.

پیرزن هر روز اونجاست، هر روز، به خدا خودم می بینمش، هر روز می شینه یه گوشه، اونقد صبر میکنه تا یکی پول بندازه دستش تا با خودش بگه: خدا خیرت بده پسرم. هر روز، توی سرمای سیاه زمستون، و توی گرمای خفقان آور تابستون، و همیشه اون چادر سیاهشو تنش می کنه. انگار عمریه با این چادر زندگی کرده، طوری که حتی حاضر نیست یه لحظه اونو از خودش دور بکنه، حق داره طفلکی ، آخه این تنها چیزیه که از دار دنیا داره.

شاید بچه هاشی ترکش کردن، شاید بچه هاش هر شب اونو کتک می زنن تا بره براشون گدایی کنه، شاید یه شوهر معتاد داره، که مجبوره برای اینکه شوهرش دود کنه گدایی کنه، اصلا واستا ببینم چه فرقی داره؟ چه فرقی داره؟ راستی تا یادم نرفته بگم، بهشت زیر پای مادران است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:58  توسط حمیدرضا  |