مرد، آبی بود. آبی تر از آسمان. حتی آبی تر از دریا.در شهر خاکستری، فقط او آبی بود.مرد آبی در شهر خاکستری تنها بود. دقیقا جایی که هیچکس اورا نمی دید. معمولا چنین است. در جاییکه همه دیوانه اند، حضور عاقل، بی معناست. از نظر تنگ مردم شهر خاکستری، مرد آبی، دیوانه بود و بس. نه بیشتر و نه کمتر. مرد آبی، شبها، دفتر شعر خود را می برد. و اشعارش را ، برای دریا می خواند. و دریا ، با همان آرامشش در شب، به مرد گوش می داد. و هنگامی که مرد شعر خود را پایان می داد، از شور اشتیاق به هم می خورد، و کف می کرد. طوریکه حتی چند بار هم موجب سیل شده بود. اهالی شهر، از دیوانه شهرشان، که جدیدا اورا جادوگر نامیده بودند، گله داشتند که: « مرد، روزی همه مارا با سیل خواهد کشت.» مرد آبی ، از این اتفاق خبر نداشت.راستش از هیچ چیزی خبر نداشت. زیرا دیرزمانی بود که مردم دیگر اتفاقات مهم شهر را به او نمی گفتند. در یکی از این شبها، در شبی که ماه کامل و تمام حواسش را به اشعار مرد سپرده بود، و در شبی که ستارگان یکی یکی جمع شده بودند، تا صدای پر طنین مرد را بشنوند، مرد آبی پر شورترین شعر خود«رویاهای مرد آبی» را خواند. دریا پس از شنیدن ، دیگر تاب نیاورد. بالا آمد تا گونه های خیس مرد را که از اندوه، تر شده بودند را نوازش کند. بالا آمد تا مرد آبی را در بر بگیرد. بالا آمد تا ... صبح روز بعد، مرد آبی ، روی دریای آبی افتاده بود، و در حالی که به آسمان آبی نظاره می کرد، شعر رویاهای مرد آبی را دوباره برای دریا می خواند. و این درست زمانی بود، که دریا به عشق مرد، تن داده بود.
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:34 توسط حمیدرضا |