دست نوشته های یک روانی
HOMEPAGE
BLOGSKIN
بازم ابتهاج
گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم چندان که شب و روز شمردم ، مردم آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم هیچی نمی تونم بگم
گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم چندان که شب و روز شمردم ، مردم آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم
هیچی نمی تونم بگم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:35 توسط حمیدرضا |
می خوام از همه متنفر بشمبه نظرتون عیبی داره؟ما که از عشق هیچی عایدمون نشدپس بذارین عین سگ متنفر شماز همه چیزندگی، عشق ، خودم از همه چی
نوشته های پیشین
Cold Playing خاکستر یه تنها آرام (یه شاهکار) مرگ الهه شرقی(خیلی خوب) باران سکوت علیرضا System of a down بهار اشعار زیبا ترین تنهایی اخراجی ها سمپاد سایت آوای آزاد یه دوست خوب گوساله پستونکی تمشــــــــــــــــــــــک
RSS
تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.