تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی -

سلام به همه دوستان و آشنایان و اینا...

یه چند روزی رفتم ( یعنی رفتیم) اردبیل و سرعینو اونورا

خیلی حال داد، تنها جاییکه هوا گرم بود آستارا بود. البته من فقط به خاطر آب و هوا نمی رم مسافرت. می رم که بگردم حالا چه می خواد اهواز باشه تو وسط تابستون، چه می خواد سرعین باشه تو یخبندون زمستون.

مسافرت خیلی خوبه. حداقل از فکرایی که به سرت می زنه ( چه مثبت چه منفی) دورت می کنه، یعنی یه فرصت بهت می ده که ازهمه چی راحت شی.

برگشتنی از گردنه حیران اومدیم. عجب چیزی بود. کلی حیران شدیم. بهتون پیشنهاد می کنم حتما یه بار اونجا برین. هم هواش خنکه، هم کلی سبزه، هم مه داره، هم همه چی دیگه گیر ندین.

 

خب از اونجا که بعد هر خوشی غم فراوان نصیب ما میشه دوباره یه غم گنده کل وجودمو گرفته:

 

دیروز داشتم از در خونمون می اومدم بیرون که برم کلاس. یه پسری رو با مامانو خواهرش دیدم. پسره و خواهره همسن هم بودن ( خب طبیعتا نرفتم بپرسم، حدس زدم). هر سه تاییشون داشتن با خوشحالی یه جایی می رفتن. تصویری که ازشون تو مغزم دارم یه پسره خندون با مادر خندون و خاهر خندونه. فقط همین. انگار خنده باهاشون متولد شده بود.

عصر وقتی داشتم بر می گشتم، سر رام (راهم) به یه مکانیکی خوردم. تقریبا گنده بود. یهویی چشمم از مکانیکی که رد شد.... یه پسر خندون دیدم که لباسای روغنی مکانیکی رو پوشیده بود و بازم داشت می خندید.

خیلی با خودم فکر کردم

این همه آدم تو دنیا،که یکی طلا جواهر میسازه، یکی ماشین معامله می کنه ، یکی ویلا میسازه، یکی اکس می ترکونه، همشون یه جوری شاکین و از همه چی گلایه می کنن.

ولی یه پسری که تو عمرش حاضرم شرط ببندم به کامپیوتر نیگا هم نکرده اینقد شاده و امیدوار.

 

چشمامونو باید بشوریم. یکی از فامیلامون یه زمانی حرفی می زد که البته غلطه ولی تو بعضی جاها مصداق پیدا می کنه. می گفت:« علمی که انسانا دنبالشن فقط به خاطر الانه، فقط به درد حال و هول الان می خوره، هیچ دردی رو هم دوا نمی کنه و به هیچ درد آیندم نمی خوره»

منم عین شما قبول دارم که این حرف شرو وره ولی اگه یخورده نیگا کنیم شاید بشه یه خورده قبولش کرد.

 

آخه شما بگین، آدما چرا اینجورین؟ چرا؟ اگه دلیلشو پیدا کردین بهم بگین. حالا یا آف بذارین یا کامنت بدین.

 

دست(چشم) همه ی کساییرو اینارو خوندن می بوسم و حداقل می گم : خسته نباشین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:2  توسط حمیدرضا  |