تو که دستت به نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ماست دل دریارو نوشتی همه دنیارو نوشتی دل مارو بنویس بنویس هرچه که مارو به سر اومد بد قصه ها گذشت و بدتر اومد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو می کشیم نمی شماریم بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد فکر بهاریم دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من آبله زد بس که دویدم تو مگر رسیده ای ما رو خبر کن چرا آنجا که تویی من نرسیدم تو که از شکنجه زار شب گذشتی از غبار بی سوار شب گذشتی تو که عشقو با نگاه تازه دیدی بادبان به سینه دریا کشیدی دل مارو بنویس توی دل شب ، وقتی که همه خوابن، یا دارن میرن بخوابن،موقعی که چراغای خونه ها خاموش میشه، از خونه میزنم بیرون. بارون از شب پیش می باره. انگار می دونه چه بلای سر من اومده و داره زار زار گریه می کنه.مردم شهر ، اونایی که به خاطر کارشون زیر بارون موندن، مسافر کشی یا کار اداری، عین موروملخ دارن میرن که به خونه برسن. اونایی که پولدارن چتر رو سرشون بازه و قطرات بارون که انگار سرسره خوبی گیر آوردن از روی چتر به ناراحتی میان پایین.اونایی هم که فقیرن روسرشون یه پلاستیک کشیدن. به مردم که نیگا می کنم. گریم می گیره. میزنم زیر گریه.دلم به حال بارون می سوزه. آخه حالا بارون فکر می کنه که هیچ کی اونو دوست نداره.با بغض به خودم میگم: چتر ها را باید بست.... همینطور به راهم ادامه می دم.می دونم که این آخرین گذر من از این جاده ست. به همین خاطر خم می شمو و جاده رو که حالا بارون بوی تایر ماشیناشو از بین برده ، می بوسم. و برای آخرین بار بهش می گم: عاشقتم. به انتهای جاده که می رسم، حس می کنم یه چیزی می خواد توم منفجر بشه. پاهام سست میشن. یهو می افتم پایین. با چشمای نیمه باز جلومو نیگا می کنم.یه نور خیره کننده بغلمو می گیره. با صدایی که فکر می کنم اونو از سالها قبل می شناسم بهم می گه: خوش اومدی... فردا صبح، با این که بارون اومده انگار صد ها ساله که خشکسالی خورده به زمین. خورده به جاده. جنازم هنوز وسط جاده افتاده...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:43 توسط حمیدرضا |