تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی - شب نشینی خوش با یه نقاب

شما از خواب پا می شید. سر حال نیستید. شب پیش اصلا نخوابیدید. حداقل 5 بار کابوس دیدید. و همه تکراری: شمائید. وسط خیابون ولیعصر و دقیقا وسط تابستون. حتی واسه اطمینان موبایل خودتونو که احتمالا تقویم داره رو چک  می کنید. (از شانس شما تقویم، شمسی است) ساعت 12 و 34 دقیقه روز چهارشنبه، 17 مرداد. ولی انگار زمستان سختی تهران رو گرفته. درختای خیابون ولیعصر همه خشک شدن. دست به صورت خود می کشید.یه نگاه به مردم میندازید. انگار همه نقاب زدن. انگار یه ماسکی رو صورت همه ملت هست. مال بعضیا خیلی خوشگله. مال بعضیام خیلی زشت. مال بعضی ها هم وحشتناک.

 

برف عین دونه های آرد الک شده، از آسمون می ریزه. انگار یه صدایی داره یه چیزی می خونه :

هی بازیگر.... گریه نکن... ما هممون مثل همیم.

من ؟ من مگه بازیگرم؟ کی گفته من بازیگرم؟ صدا باز میگه:

-صبح ها که از خواب پا می شیم، نقاب به صورت می زنیم.

په. من که نقاب ندارم. تازه اگه نقاب بزنم احتمال 90 درصد پلیس منو می گیره.

-یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش، یکی ترانه ساز میشه، یکی میشه غزل فروش.

برو بابا، من نه معلمم، نه خونه به دوش، نه ترانه سازم، نه غزل فروش.

 

صدا قطع میشه. مردم تو خیابون بهت نگاه می کنن. انگار که یه خارجی دیدن.  یا یه جن. از پشت نقاباشون انگار چیز عجیبی دارن می بینن.  رسیدی ته خیابون. اصلا نفهمیدی چجوری شد. یکی داش یه چیزی می خوند، تو هم جواب می دادی، ولی حالا ته خیابونی.

 

به خیابون نگاه می کنی، تا ببینی چقد راه اومدی. سرتو آروم آروم بر می گردونی. ولی انگار دلت نمی خواد. انگار پشت سرت یه اتفاق وحشتناک افتاده. اصلا انگار یکی پشت سرت واستاده و منتظره تا برگردی، اونوقت با پتک بزنه تو ملاجت.

 

ولی جرات می کنی، آخه همیشه عاشق خطر کردن بودی، آروم آروم بر می گردی. آخیش، کسی نیست. ولی صبر کن. صبر کن، انگار کسی تو خیابون نیست. انگار به این شهر جنگ زده. انگار همه قتل عام شدن. هیشکی تو خیابون نیس. یه نگاه به درختای خشک میندازی، درختایی که وسط تابستون، انگار رفتن به خواب زمستونی. یه چیزی داره تو هوا تلو تلو می خوره. انگار یکیو دار زدن. نه یکی دیگه اونور. یکی دیگه رو اون یکی درخت. چرا ؟ وای خدایا اینجا چرا اینطوریه؟

 

معلوم نبود کی رو درخته. شاید تو بودی. شاید مردم بودن. شاید حتی من بودم که دارم این قصه رو نقل می کنم. چون از خواب پریدی. 5 بار همین خوابو دیدی. میری تو دستشویی تا یه آب به صورتت بزنی. یه نگاه به آینه میندازی، این تویی واقعا؟واقعا؟

 

همسایه بالایی صدای ظبتشون بلند می کنه:

 

می خوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم، جای خودم داد برنم...

------------------------------------------------------

پ.ن۱: شعرا تابلو ا مال کیه دیگه : سیاوش. اینو زدم که بعدا نگن شما قانونه کپی رو رعایت نکردی.

پ.ن۲: جون من شما یه بار ماسکو درآر. نوشته مسخره شد، می دونم، ولی یه بار به حرفم گوش بده.

پ.ن۳: خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:38  توسط حمیدرضا  |