سلام شرمنده من یه مدتی نبودم. اومدم آپ کنم تا بعدا به جرم اینکه بلاگم افتاده مسخرم نکنن. خب حال شما خوبه؟ سلامتید؟ خوب به سلامتی، شب قدر و ماه رمضون خوش گذش؟ به سلامتی(من حتی فرصت نمی دم شما صحبت کنید، به این میگن دموکراسی ) خوب اینم آپ جناب آقای روانی: ----------------------------------------- من خیلی راحت می تونم خوردت کنم. من می تونم تورو تصور بکنم. فرض کن تو یه جنگلی، شبه و هوا تاریکه. ماهم کامله. تو آسمون پر ابره. از اون ابرا که نشون میده که یه خبرایی هست. تو تو وسط جنگل گیر افتادی. باد (باد که نه، نسیم) سردی می پیچه تو کل بدنت. یه لحظه فکر می کنی هیچی تو تنت نیست و بی اختیار می لرزی. خدایا چقدر این جنگل ترسناکه. فریاد می کشی، بلند، کمـــــــــــک. کــــــــــــــمـــــــــــــک. ولی فقط شاخ و برگ درختان که تازه اونا با حرکاتشون تاییدت می کنن. یعنی دارن می گن : منتظر باش، یه بلایی می خواد سرت بیاد. بدجوری ترسیدی نه؟ از دور یه سایه می بینی که داره بدو بدو میاد. حتی تو اون تاریکی میشه تشخیص داد چقدر عصبیه. دستاش انگار مشت شده. شونه هاش افتاده بالا و با سرعت داره میاد.خدا خدا می کنی که به سمت تو نیاد. ولی نه. گول خوردی.کم کم نور افتاد. سایه داره کم کم پیدا میشه.... چیه سایه آشنا شد؟ می شناسیش؟ خوب منم خره. من خیلی راحت می تونم ستایشت کنم. من می تونم تورو تصور کنم. فرض کن تو ساحل دریایی. من دستاتو گرفتم. گرم و دوستانه(یا شاید عاشقانه) داریم قدم می زنیم. هیچ وقت فکر نمی کردی منو تو به هم برسیم؟ چرا رسیدیم. رو شن و ماسه های دریا می شینیم. آخه گفته بودی خسته شدی. منم که تخت پیشکش تو ام. رو شن اسم منو می نویسی. خدایا من چه جوری می تونم بگم دوستت دارم؟ دستتو ماچ می کنی و روی اسمم می کشی. من خیلی راحت می تونم. خیلی راحت. من می تونم تصورت کنم. خیلی راحت.تو تو تصورات من می تونی هر شکلی باشی. می تونی خوشگل باشی. می تونی (شاید عین خودم) زشت باشی. می تونی یه عاشق باشی، می تونی منزوی باشی. من آزاد می ذارمت. این اجازه از طرف من، تو آزادی، می تونی بچرخی. تو چمنزار فضای خالی ذهنم می تونی رقصان باشی. می تونی به زنجیر کشیده شده باشی . من بخیل نیستم، تو تو مخم آزادی. ولی سعی نکن خیانت کنی. چون من از کسایی که بهم خیانت می کنن بدم میاد. متنفرم. عین یه آشغال تو تصوراتم میندازمشون دور. اگه حتی فکر خیانت به سرت بزنه، لهت می کنم، خوردت می کنم، می شکنمت، منفجرت می کنم، حتی نمی ذارم یه لحظه تو خاطرم باشی. و در آخر می خوام این جمله رو (با فراغ بال!) فریاد بزنم: آخیش... چه خوب... که من ... (حداقل)... توی... تصوراتم.... آزادم.... آزاد آزاد.......
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:41 توسط حمیدرضا |