تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی - به من می گویند، ولی من می گویم:

و به من می گویند:

شاد باش، در دنیا باید شاد زیست. سر زندگی شادی است . ولی من می گویم: برای شاد زندگی کردن باید از قبل جا رزرو می کردم. من یادم رفت. و به زور داخل شدم. وای خدایا اکنون حتی جایی ندارم که آرام بخوابم

 

به من می گویند:

همواره دوست داشته باش. تا همه تورا دوست داشته باشند. تا تو کسی را دوست نداشته باشی کسی تورا دوست نخواهد داشت. ولی من می گویم:من بارها تجربه کرده ام. وبارها به باد تمسخر گرفتار شده ام. آیا جرم دوست داشتن تمسخر شدن است؟

 

به من می گویند:

همواره عاشق باش، عشق انسان را تحریک به انجام فعالیت ها می کند، روحی تازه به آدم می بخشد و معنای تازه می آفریند، ولی من می گویم: شرایط عاشق شدن را ندارم: 1- موی زیبا    2- قیافه ای جذاب   3- زبان

و 4- پول

 

به من می گویند:

انزوا پیشه نکن ، انزوا آدم را می بندد. مچاله می کند و چیزی جز شقاوت نمی آفریند. ولی من می گویم: انزوا تنها چیزی است که از دنیا دارم، من با انزوا عروسی کرده ام !

 

و بعد از دعوا و مرافه و تمسخر به من می گویند:

تو روانی هستی. تو مخت عیب دارد. تو نسبت به همه بد بینی. تو هیچکس را قبول نداری. تو تاوان ندانم کاری خود را می دهی، ولی من می گویم: باشد، من روانی هستم، من به همه بدبینم، من هیچکس را قبول ندارم، من تاوان ندانم کاریهای خود را می دهم، ولی... در دنیای خود که پادشاه هستم... نیستم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:50  توسط حمیدرضا  |