و به من می گویند: شاد باش، در دنیا باید شاد زیست. سر زندگی شادی است . ولی من می گویم: برای شاد زندگی کردن باید از قبل جا رزرو می کردم. من یادم رفت. و به زور داخل شدم. وای خدایا اکنون حتی جایی ندارم که آرام بخوابم به من می گویند: همواره دوست داشته باش. تا همه تورا دوست داشته باشند. تا تو کسی را دوست نداشته باشی کسی تورا دوست نخواهد داشت. ولی من می گویم:من بارها تجربه کرده ام. وبارها به باد تمسخر گرفتار شده ام. آیا جرم دوست داشتن تمسخر شدن است؟ به من می گویند: همواره عاشق باش، عشق انسان را تحریک به انجام فعالیت ها می کند، روحی تازه به آدم می بخشد و معنای تازه می آفریند، ولی من می گویم: شرایط عاشق شدن را ندارم: 1- موی زیبا 2- قیافه ای جذاب 3- زبان و 4- پول به من می گویند: انزوا پیشه نکن ، انزوا آدم را می بندد. مچاله می کند و چیزی جز شقاوت نمی آفریند. ولی من می گویم: انزوا تنها چیزی است که از دنیا دارم، من با انزوا عروسی کرده ام ! و بعد از دعوا و مرافه و تمسخر به من می گویند: تو روانی هستی. تو مخت عیب دارد. تو نسبت به همه بد بینی. تو هیچکس را قبول نداری. تو تاوان ندانم کاری خود را می دهی، ولی من می گویم: باشد، من روانی هستم، من به همه بدبینم، من هیچکس را قبول ندارم، من تاوان ندانم کاریهای خود را می دهم، ولی... در دنیای خود که پادشاه هستم... نیستم؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:50 توسط حمیدرضا |