تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی - حکایت

 

به نام اهورا مزدا

درویشی پشمگین حال و پشم نواز (1) به ناگه از در خانه خود خارج شد و سر به هوار کشیدن گذاشت و در حال فریاد می کشید:

من که بُدم؟ من که بُدم؟ من که بُدم؟                       مرگ بدم رنج بدم درد بسی درد بدم.

همین گونه فریاد می کشید و انگار از ته دل سر و صدا می کرد. طاووس اسکلان، شیخ الشیوخ،

واعظ الموعظین، حضرت روانی پدیدار گشت:

چو پیشش آن نامدار شد عیان       ز حال درویش بدبخت و از آن

پنداشت که همی خل شدست                   ز طایفه اسکل و منگل شدست

چو درویش می دوید و چشم بسته بود                     شیخ را بزد فکر گرچه او خسته بود(2)

زدش زیرپایی را آن شیخ تیز           چنان که گویی خورَد سر به میز

 

درویش در همان حال بغلتید و بچرخید و بدرید و بمرّید و بخفتید و بگفتید(3):

تورا مر مرض حاکم است ؟             ای فروزان کننده ی هرچه پست(4)

نگفتی که من می خورم                قوت ز دست یا حق ارنه می سُرم

ز نزدیک بود مرا به کشتن دهی       یکباره مرا به خاک و مردن دهی

دهم من تورا یکی فحش بد                        که نشنیده اند خلقیان جمله صد

دیوانه ای که از بغل در آمد و شد بود، تماشای این ماجرا را نظاره بود(5) جلو آمد و گفت:

کای سگزی احمق پرخاشجوی        همی ز فحش و ناسزا دست بشوی

که ات یاد داد تورا نا سزا؟               به جای شنیدن دُرّ و حرف ضیا؟(6)

شیخ ما جلو آمد و گفت: در این زیرپایی نکته ای بود. و خم شد و تکه شیشه ایی که در زمین خودنمایی می کرد را برداشت ودر زیر مرارت خورشید به درویش نشان داد. و گفت:سالها پیش من نیز چون تو از خانه برون زدم و همان شعر را سرودم. تا این که به قطعه شیشه ای برخورد نمودم و از حرارت غضب آنرا لگد نموده شکستم. و پایم جر خورد و فوران نمود. از آن موقع به بعد فهمیدم که اگر درد خود به خلقیان گویی صدا در نیاورند و هیچ نگویند، ولی اگر به جسمی گویی، از خود حرکتی نشان دهد. من که نیز در بحر مکاشفت مستغرق شده بودم و سر به جیب گذاشته بودم با دیدن تو یاد ایام جوانی به سرم زده، گفتم کاری کنم تا تو نیز از جبر روزگار بی نشان نباشی. و همان کاری را کردم که بر من نیز شده بود.

درویش که پی به راز شیخ الشیوخ، واعظ واعظان برده بود، خود را به زمین فکند و در پای طاووس اسکلان بیفتاد و گفت:

بکردم من بهت بد ای روانی من       همی دانستم نگویم درد به انجمن

گرفتم راز این شیشه را ای طاووس  ایول دمت گرم خیلی باحالی اینم بوس

و صدای بوسه آن درویش فلک الافلاک را پر نمود و چنان آبی از صورت طاووس عارفان جاری شد که بوی گند آن تا فلک الافلاک نیز باز رفت.

 

--- از دیوانn+1  شب طاووس عارفان، روانی، با تلخیص و تقلیل و استعاذه و کوفت و زهر مار---

بالا رفتیم پیتزا بود                        پایین رفتیم کاپوچینو

وسط رفتیم خر بود            کج اومدیم اسپرسو

بشین سرجاتو خفه شو!(با شما نبودم)

پی نوشتز:

1-خوب چیه؟ من با واژه پشمگین و پشم و پیلی خیلی حال می کنم. اصلا بهترین واژه دنیاس. باور نمی کنی؟ به درک! یعنی درویش پشم بود

2-من در اینجا اعتراف می کنم که قافیه کم آورده ام. و دلیلش را این می دانم که خسته بودن هیچ ربطی به روانی ندارد.

3- بچرخید: چرخید- بغلتید: غلتید- بدرّید: .....(متاسفانه معنای بد می دهد.)- بمرّید: مانند مرغ .....(بازهم معنای بد می دهد) بگفتید: گفت  ---->(معنی عوض کنی حمید، با کادر مجرب در اختیار شما)

4-یعنی ای کسی که همه چیز را خوار می کنی، تر می زنی توش، خرابش می کنی، پدرشو در میاری... اه ه مگه مرض داری؟

5- تماشا را نظاره بود: یعنی داشت نیگا می کرد (نه به صورت هیزگونه) (من مطمئنم اگه منو ول بذارین زبان فارسی رو به گند می کشم)

 

6-حرف ضیا یعنی حرف حساب

 

 من دیوانه ام نه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:18  توسط حمیدرضا  |