تبليغاتX
دست نوشته های یک روانی - گدایی واسه یه شب کتک نخوردن

 

توی خیابون اکباتان، بغل یه شیرینی فروشی بزرگ، که آدمای مختلفی از توش میان بیرونو میرن تو، یه پیرزن نشسته، چادرشو تا جایی رو سرش کشیده که از سرش افتاده پایینو صورتشو پوشونده. از لای اون جسم سیاه فقط یه قسمت سفید معلومه، اونم دست چپ پیرزنه که یه جوری خم شده تا پول خورداتو بندازی توش و بعدشم حس اینکه چقدر نیکوکاری بهت دس بده.

آدمای مختلفی از شیرینی فروشی میان بیرون،آدمای زشت،آدمای زیبا،آدمای کثافت، آدمای بیخیال، . پیرزن هنوز مشغول گدائیه. و به این امید داره که اینجا آدمای پولدار رد می شن و حتما بهش کمک می کنن، ولی من هر موقع دست پر از چین و چروکشو نیگا می کنم خالیه، خالی خالی

روزایی که بارون میاد پیرزنم مثل ابر بالاسرش گریه می کنه، نه به خاطر اینکه بدبخته، نه به خاطر اینکه فقیره، با خودش فکر می کنه الان که داره بارون میاد من جایی ندارم برم گدایی کنم، امشبم دوباره مجبورم با شکم خالی بخوابم، به خدا شکمم درد می کنه.

پیرزن هر روز اونجاست، هر روز، به خدا خودم می بینمش، هر روز می شینه یه گوشه، اونقد صبر میکنه تا یکی پول بندازه دستش تا با خودش بگه: خدا خیرت بده پسرم. هر روز، توی سرمای سیاه زمستون، و توی گرمای خفقان آور تابستون، و همیشه اون چادر سیاهشو تنش می کنه. انگار عمریه با این چادر زندگی کرده، طوری که حتی حاضر نیست یه لحظه اونو از خودش دور بکنه، حق داره طفلکی ، آخه این تنها چیزیه که از دار دنیا داره.

شاید بچه هاشی ترکش کردن، شاید بچه هاش هر شب اونو کتک می زنن تا بره براشون گدایی کنه، شاید یه شوهر معتاد داره، که مجبوره برای اینکه شوهرش دود کنه گدایی کنه، اصلا واستا ببینم چه فرقی داره؟ چه فرقی داره؟ راستی تا یادم نرفته بگم، بهشت زیر پای مادران است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:58  توسط حمیدرضا  |