دخترک شتابزده به سمت مادرش که در حال شستن ظرفها بود رفت و گفت: « مامان ریمل چیه؟» « ریمل؟ تو ریمل از کجا شنیدی؟ نکنه رفتی تو اتاق خانم؟» «نه تو حالا بگو چیه» مادر در حالی که دلش آشوب شده بود گفت: «تا تو اول نگی از کجا شنیدی، هیچی بهت نمی گم» «شهلا می گفت. همونی که میرم خونه شون واسه نظافت. موقعی که داشتم اتاقشو تمیز می کردم داشت با مادرش حرف می زد. از اونجا ریملو شنیدم. حالا می گی چیه؟» مادر پاهایش سست شد. توان سخن گفت نداشت. اشک از گونه های چین و چروک خورده اش پایین لغزید و گفت: «ریمل؟ ریمل همونیه که خون مارو می کنن توش، می کشن به مژه ها تا خوشکل بشن. همونی که به مژه می زنن تا وقتی دارن حرف می زنن، احساس خوشبختی کنن. خوشبختی که از ما گرفتن. ریمل به اونی می گن…» مادر حالا که دیگه توان حرف زدن نداشت به زمین افتاد و گریه اش به هق هق تبدیل شد. همان لحظه صدای خانم از اتاق خوابش آمد:« ملوک خانم، این ریمل منو ندیدی؟»
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:15 توسط حمیدرضا |