خاموش شده ام خاموش شده ام در مقابل شعله چشمان تو که مرا افروخت. آرام تر از هیاهوی امواج دریا ، خاموش شدم و آرام. گستره نگاه من : قاب پنجره خاک گرفته کاشانه ام ونگاه تو ، جولانگاه وجود من آرام نشسته ام و حیران ، به های و هوی زندگی می نگرم به تکبر لحظه هایش و قیل و قال بازیگرانی که تن به این موسیقی مرگبار داده اند. روزنه ای را می جویم تا شاید ... شاید راه پیوندی بین من و او باشد. دریغا ... دریغ ... که من مانده ام و دنیا می رود ، و تو شاید آخرین کسی باشی که از پنجره قطار، برای من دست تکان خواهد داد یه شعر خوب از یه دوست خوب (امین) بعدا بیشتر باهاش آشنا می شین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:43 توسط حمیدرضا |