گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم.از دور سایه های غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این قصه ها پیش از لبخند تو بود. جای خلوتی بود.وسط نیستی. گفتی:«هستم» نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم «نیستی.» باز گفتی :«هستم.» برخود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی، اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:«هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی:«غلطی» واین هنوز پیش از قصه دست های تو بود. وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند. و سرانجام تمام شد.سوخت. در شعله چشمان تو سوخت. آتش قهرت مرا همچون پروانه ای دور شمع، خاکستر می کرد. تو رفتی و مرا در واپسین لحظات دوستی انگشتان، جا گذاشتی. هنوز وقتی به تکه گوشت های پاره پاره ام می نگرم، یاد تو در دلم آشوب می کند. به آسمان نگاه می کنم، حال ابرها باریدن کرده اند. رعد و برق صدای گریه باران را می خراشد و هر بار که می زند دلم را می برد. به همانجا که تو بودی. همانجا که بودی و حال نیستی …
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:53 توسط حمیدرضا |